درباره نویسنده
مهسا رزاقی
زان مینگرم به چشم سر در صورت- زیرا که ز معنی است اثر در صورت- عالم همه صورت است و ما در صوریم- معنی نتوان دید مگر در صورت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهسا رزاقی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بوسه خدا
  • بوم زندگی...
  • گرداب وجود...
  • چرا...؟!!!
  • انگار همین دیروز بود که...
  • کجا هستم؟...نمیدانم!
  • تنهایی سخته...
  • بابایی روزت مبارک
  • فقط خدا
  • نزدیکی به مرگ
  • نسیم ....
  • گفتگو با خدا
  • تاریخ مرگ
  • مادرم روزت مبارک
  • نامه ای که هیچ وقت نخواهی خواند...
  • به خاطر تو...
  • یه کارگر ساده...
  • نمیدونم باید چه کنم........
  • اشکهای کودک درونم
  • بزرگداشت شیخ ابوالقاسم فردوسی گرامی باد
  • حس خدایی
  • بازی با کلمات ( کاریکلماتور )
  • شب پر ستاره
  • موضوع انشا
  • ای آشنای دیروز
  • ای دل
  • ماندن در دل
  • خیلی زوده
  • خیلی زوده
  • دادن زندگی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • چکامه
  • دختری با رویای آبی
  • به نام پدر
  • سرای زندگی
  • شهرزاد شعر
  • بیژن
  • apadana
  • کتایون(کلبه تنهایی من)
  • رها تر از پرنده خواهم شد
  • پویا( exclusive )
  • گل بی خار
  • بی تو هرگز
  • مائده آسمانی
  • عشق هفت آسمون
  • گذرگاه ابدی
  • باغ رضوان
  • من و تو میشیم ما
  • دیدگاه
  • سونیا
  • سید علیرضا رئیسی
  • رضا
  • نسیمه
  • عاشق کوهستان
  • ف مفتونی
  • غریب آشنا
  • علی
  • شهاب
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



ابر و باد
بوسه خدا
نویسنده: مهسا رزاقی - چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠

آیا خدا هم آدم رو میبوسه؟

از بچگی این یه سوال بود واسم...آخرش امشب به جوابش رسیدم...

آره .. خدا هم من رو بوسید ..

خدا هر کی رو که دوستش داره میبوسه...

رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم مگه این نیست که مامانها بچه هاشون روخیلی دوست دارن ؟مگه این نیست که خدا آدم رو از مادر آدم هم بیشتر دوست داره؟ پس مگه میشه اون چیزی که دلم میخواد رو به من نده؟!

نه نمیشه...حتما میده..آخه یه بوسه که ضرری به من نمیزنه و حتی به بقیه...اونم بوسه ی عشق خدا به من!

چه عیبی داره...همین فکرها رو میکردم که دیدم یه لبخند خیلی قشنگی روی لبهام نشسته و از همیشه زیباتر بودم...

همین بود بوسه ی خدا...زیبایی یک لبخند طولانی.

حرف آخر:

امیدوارم همه همینطور فکر کنن...

نظرات ()



بوم زندگی...
نویسنده: مهسا رزاقی - چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠

امروز کمی بی حوصله ام...نمیدونم باید چکار کنم...با خودم میگم برم سراغ بوم و قلموم و یه طرح تازه بکشم...

قلمو رو بر میدارم و میرم سراغ پالتم تا یه رنگی رو انتخاب کنم ... اما چه رنگی رو ؟؟؟

آخه من که هنوز طرحی رو انتخاب نکردم!!!

هر چی فکر میکنم میبینم طرحی ندارم و بی انگیزه میشم و قلم رو بر میگردونم سر جای اولش!!!

دوباره میشینم و با بی انگیزه گیم سر میکنم...

به بوم سفید نگاه میکنم و حسرت یه طرح رو میخورم...

حالا میفهمم اگه توی زندگیم هم طرحی نداشته باشم کل زندگیم سفید میمونه..آخه هر روز صبح خدای بزرگ یه بوم سفید به من هدیه میده و شب اون رو تحویل میگیره...

دلم میخواد این بوم سفید همیشه سبز و آبی و قرمز باشه...

پس دوباره میرم سراغ قلمم و رنگ سبز رو بر میدارم و نقاشی میکشم رنگ خدا رو...

هر روز صبح خدای من یه رنگ قشنگیه ...

حرف آخر:

امیدوارم همیشه بوم همه ی آدمها سبز و آبی و قرمز باشه...

امیدوارم رنگ سیاه کمترین رنگی باشه که توی بوم زندگی آدمها استفاده میشه...

نظرات ()



گرداب وجود...
نویسنده: مهسا رزاقی - دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠

پروردگارا،

سفری رفتم به اعماق وجودم...بسیار زیبا و ترسناک بود...اولین بار بود که از خودم ترسیدم...من چه کردم؟؟؟با روح پاکی که به من هدیه دادی ،چه کردم؟؟؟وای بر من،چه ترسناکم...

در این سفر بود که برکه ی وجود خود را دیدم و چه زیبا بود .. با آنهمه نیلوفرهای آبی و ماهی های قرمز...چه مناظر زیبایی داشت...

همچنان که در حال قدم زدن در کنار این برکه ی زیبا بودم ، گردابی در وسط این برکه ی زیبا توجه مرا به خود جلب کرد و چه وحشتناک بود...گردابی به سیاهی گناه...

پروردگارا...وقتی مبهوت آنهمه سیاهی بودم ، یکی از آن نیلوفرهای آبی با صدایش مرا به خود آورد که ای آدم ! تو اگر آدم بودی این گرداب هیچ موقع در وجودت نبود...این گرداب گناهان توست و با هر بار گناه تو بزرگتر شده و هر بار یک نیلوفر آبی از این برکه ی زیبا به درون آن فرو رفته و نابود میشود و به جای آن سیاهی وسعت میابد ...

پروردگارا ، چه رو سیاهم ...

پروردگارا ،یاریم کن تا از این همه آلودگی نجات یابم ...

و ندا آمد ...توبه،توبه،توبه...

توبه کن ای آدم تا به جمع انسانها بپیوندی...

و

توبه کردم...باشد که قبول کند...

نظرات ()



چرا...؟!!!
نویسنده: مهسا رزاقی - چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠

واقعا چرا آدم وقتی تنها میشه هر چی غصه توی دنیا هست میاد سراغش؟!!!!

چرا آدم وقتی تنها میشه فکرای خوب کمتر میان سراغش؟!!!

چرا آدما فقط از همدیگه توقع دارن و از خودشون هیچ توقعی ندارن؟!!!

چرا همه میگن دنیا بد شده...اما نمیگن که آدما بد شدن ، بیچاره دنیا که تقصیر نداره!!!

 

نظرات ()



انگار همین دیروز بود که...
نویسنده: مهسا رزاقی - شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠

همینطور که راه میرفتم یه نیمکتی رو دیدم و با خودم گفتم بهتره اینجا یه استراحتی بکنم...همینکه نشستم چشمم به راهی افتاد که تا حالا اومده بودم...چه طولانی بوده،...اما انگار خیلی زود گذشت! توی این راه هم بارون دیدم هم آفتاب! این راه واسم هم به باریکی لبه ی یه پرتگاه شد و هم به وسعت یه دشت ! هم گل دیدم و هم خار ! چه چیزایی که دیدم و شنیدم...

انگار همین دیروز بود که ...

سرم رو میچرخونم ، ادامه راهی رو که باید برم رو میبینم...شاید طولانی باشه ، یا شایدم خیلی کوتاه، شایدم آخر خط رسیدم...

اما نه هنوزم نفس میکشم! مرگ آخر خطه...آخر این راهی که میرم..

نمیدونم به ایستگاه بعدی و نیمکت بعدی میرسم یا نه...نمیدونم باید روی چند تا نیمکت دیگه بشینم...

اما میدونم که تا اینجای راه ، چه سخت و چه آسون ،توی یه چشم بهم زدن تموم شد...

انگار همین دیروز بود که ...

حرف آخر:

قدر لحظه هاتون رو بدونین که هدیه ای از طرف خداس... 

نظرات ()



کجا هستم؟...نمیدانم!
نویسنده: مهسا رزاقی - یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠

چشمانم را میبندم و باز هم به او فکر میکنم...

به خودم فکر میکنم...کجا هستم؟نمیدانم

کوهی با عظمت در جلوی چشمانم میبینم

او آنجاست ..بالای همان کوه سنگی

به او التماس میکنم به پایین بیا

اما او بی تفاوت فقط مینگرد

شروع به بالا رفتن از کوه میکنم

کوهی که پوشیده از سنگهای بسیار است

میدانم اگر از کوه بالا بروم به او خواهم رسید

مدتی است که در راهم...

نمیدانم آیا به وسط کوه رسیده ام یا نه..

شاید هنوز در ابتدای راهم..

شاید هم به قله رسیده ام...

هوا مه آلودست...

کجا هستم؟نمیدانم!

 

 

نظرات ()



تنهایی سخته...
نویسنده: مهسا رزاقی - چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای درد و دل کنی ، اما کسی رو نداشته باشی..

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای گریه کنی اما شونه های کسی رو نداشته باشی...

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای با یکی بخندی اما کسی رو نداشته باشی..

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی قلبت شکسته و کسی نیست تا تکه های قلبت رو واست جمع کنه...

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی پر از شور و هیجانی و کسی نیست که هیجانت رو باهاش تقسیم کنی...

آره...تنهایی سخته...

وقتی اشکهات بند نمیآن و کسی پیدا نمیشه اونا رو بند بیاره ...یا علت جاری شدن اشکهات رو بپرسه...

تنهایی سخته ..وقتی دستهات سرد شدن و دستی نیست که اونا رو با مالشش گرم بکنه...

تنهایی خیلی سخته...وقتی یه دنیا حرف داری و کسی نیست که اونا رو گوش بده...

تنهایی خیلی سخته وقتی بخوای...

.

.

.

آخه چه میدونی تنهایی چیه...تو که هیچ وقت تنها نبودی...

امیدوارم هیچ وقت تنها نباشی...

حرف آخر:

تنهایی زیادم بد نیست!

نظرات ()



بابایی روزت مبارک
نویسنده: مهسا رزاقی - چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠

هیچ وقت تا حالا روز پدر واسم مهم نبوده...شاید خیلی ها مثل من این روز رو عین روز مادر جدی نگیرن...میدونین چرا ؟ آخه باباها خیلی آقاااااااان...

من واسه بابام خیلی کادو خریدم اما تو این روز نبوده...چون هیچ وقت نخواستم این روز رو یه اسطوره بین خودم و بابام قرار بدم و فاصله ایجاد کنم...بابام واسم فقط بابا نیست ...

هر سال واسش کادو میخرم اما فردای روز پدر بهش میدم!!!

خنده داره ... میدونم ... اما اونم این کارم رو دوست داره!!!

بهر حال خواستم اینجا یه تبریک ساده به بابام بگم ! تبریکی به سادگی قلبش و به پاکی روحش...

حرف آخر:

قدر باباهاتون رو بدونین...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »